از نوشتن؛ از زیاد نوشتن

   دفترم پر شده از جملات کوتاه و بلندی که با خشم خط‌خطی شده‌اند. ده‌ها شروع برای یک مقاله نوشته‌ام و تمامشان با پاسخ قاطعانه ذهن کمالگرایم روبرو شده‌اند:((به اندازه کافی خوب نیست.)) کمالگرایی مانند یک بیماری به من نفوذ، و من را احاطه کرده است.

اولین قدم را که برمیدارم و شروع به پیاده‌روی می‌کنم، دست به کار می‌شوم و با صدایی آرام اما شمرده و از خود می‌پرسم:((راه غلبه بر کمالگرایی چیست؟)) کمی روی هر واژه مکث می‌کنم و پرسش را دوبار تکرار می‌کنم؛ انگار می‌خواهم تمام واژه‌های آن را مزه مزه کنم و بچشم. واژه‌ها، دهانم را تلخ می‌کنند. چهره خود را درهم می‌کشم و به پیاده‌روی ادامه می‌دهم.

به خانه برمی‌گردم. کمی می‌نشینم و دوباره به پرسش می‌اندیشم؛ اینبار کمی دقیق‌تر. باز هم هیچ. باز هم پوچ. صبرم به سر می آید. قلم و کاغذ را برمی‌دارم و بدون ایده‌ای خاص شروع به آزادنویسی می‌کنم. از زمین و زمان می‌نویسم و به هر دری می‌زنم تا پاسخ پرسشم را پیدا کنم. کمی آرام می‌شوم، اما آزادنویسی نیز ناامیدم می‌کند…

در آن زمان می‌نوشتم و فکر می‌کردم و ظاهرا به دنبال ((جواب)) بودم. جوابی یک کلمه‌ای و ساده که می‌توانست من را نجات دهد،(اگر وجود داشت) اما نمی‌دانستم که سال‌ها پیش، قبل از پرسش، جواب را در اختیار داشتم و آن را نادیده گرفته بودم؛ جوابی مرکب و چندوجهی که آن را نوشتن می‌نامند؛ بسیار نوشتن…

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

2 پاسخ

  1. سلام
    احسنت نویسنده کوچکی که فراتر از سن و سالت درک و فهم داری و قلمت انقدر جذاب و شیرین مینوسی که وقتی میخونم دوست دارم تموم نشه به نظرم شما در رمان نویسی و داستان های هیجانی و پر پیچ و خم خیلی موفق میشی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *